آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

خوبی دلیل جاودانگی توست

  اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ... دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او   آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می‌کند ...    پس خود را گناهکار مبین   من عیسی نامی را میشناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد ... و تنها یکی سپاسش گفت!!!   من خدایی میشناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ... یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر !!!   پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند ... از تو برای مهربانیت قدردانی میکنند.   پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش... که این روح توست که با مهربانی آرام میگیرد ...
13 بهمن 1392

وقتی مادر شدم

وقتی مادر شدم یاد گرفتم با یک دست همه چیز را بر دارم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه برای موفقیت همه تلاش کنم   وقتی مادر شدم یادگرفتم عاشقانه دوست بدارم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم دلیل هر چیز را بدون پرسیدن بدانم   وقتی مادر شدم  یاد گرفتم با در باز حمام کنم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم زود و سریع همه کارهایم را به انجام برسانم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه یک دستی کارها را انجام دهم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم بهتر بغل کنم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه باید از ...
9 بهمن 1392

به خانه برمیگردیم

 از اداره تا میدون ونک با دو تا از دوستام پیاده اومدیم، ساعت 17:15 رسیدیم ونک و از هم جدا شدیم.  امان ازین ترافیک لعنتی، خدا رو شکر که ماشین ندارم وگرنه توفیق همین پیاده روی اجباری رو هم از دست میدادم و باید تو این ترافیک کوفتی روانم رو از دست میدادم. یه نمه بارون زده و هوا بی نظیر شده ، هنوز هم داره کم کم بارون میاد و میخوره به صورتم. این هوا رو دوس دارم، نفس عمیق میکشم و قدمای بلند و تند برمیدارم که زودتر برسم به ایستگاه تاکسی.   وااای ......  عجب صفی ، خدای من ، هنوز خیلی به این شلوغی خیابونا تو این ساعت عادت ندارم، واقعاً اذیتم میکنه.  حالا دیگه تقریباً وسطای صفم ، فقط من نشستم روی نیمکت سرد...
8 بهمن 1392

جشن تولدت خیلی خوب بود

بنام خدای مهربان سلام عروسک ملوسم خدا رو شکر که جشن تولدت خیلییییی خوب برگزار شد. واقعاً همون جوری شد که دلم میخواس شد. دوستای خوبمون اومدن و جشن ما رو پرشورتر کردن . همه چی عالی بود، از پذیرایی مهمونا تا کیک و شادی و .... واقعاً خوشحالم و احساس میکنم یه نفس راحت میتونم بکشم. بابا مهدی خیلی بدو بدو کرد تا همه چیز رو ردیف کنه، مامان بزرگا و بابابزرگ هامون هم واقعاً همه جوره همکاری کردن باهامون، خاله مریم ، عمه زهرا و عمو میلاد هم سنگ تموم گذاشتن. دایی عبدالرضا اینا نتونستن بیان و خیلیییییییی جاشون خالی بود. حتماً بزودی عکسای خوشگلت رو میذارم ..................................... بزودی ........................
5 بهمن 1392

فقط 3 روز مونده تا جشن

بنام خدا سلام عزیز دل مامان    هفته ای که گذشت تقریباً هفته پرکار و شلوغی برامون بود. در حال آماده شدن برای برگزاری یه جشن تولد بیاد موندنی و قشنگ هستیم و هنوز هم یه سری از کارامون مونده. پنجشنبه یعنی 26 دی با بابا مهدی رفتیم بازار بزرگ تهران. من بازار رو خیلی دوس دارم. دوست دارم یه کم که بزرگتر شدی حتماً ببرمت تا خودت از نزدیک ببینی، پر از هیاهو و شور و شوق، همه در حال خرید و رفت و آمد، اینقدر جای پر انرژیه که امکان نداره دلت بخواد به این راحتیا ازش بیای بیرون. (البته اگه توام مث مامانی عاشق خرید کردن باشی) از صبح حدودای 9 اونجا بودیم و ساعت 2:30 هم کارمون تموم شد، رفتیم قسمت تزئینات تولد و همه وسایل تزئینی رو از اونجا گ...
2 بهمن 1392